تا حالا فکر کردین که ما برای فضایی ها فضایی هستیم ؟ مثلا یه سیاره ای هست که توش درباره ما فیلم میسازن ، ما براشون ناشناخته هستیم ، ما به نظرشون پیشرفته و خطرناکیم ؟
فکر کنین که یه روز ما اونقدر پیشرفته میشیم که بتونیم به سفرهای فضایی بین کهکشانی بریم ، بعد میریم و اون سیاره ای که توش ما آدم فضایی هستیمو پیدا میکنیم ، با کلی زحمت اونجا فرود میایم ، یه بیابونی میبینیم مثل بیابونای خودمون ، کلی درباره موجودات اونجا و اینکه چه سطح اطلاعاتی دارن بحث میکنیم .
از سفینه میایم بیرون تا یه دوری بزنیم ، یهو از اون دور میبینیم چند تا جونور دارن میان طرفمون ، با روی خوش و کمی ترس و تردید به استقبالشون میریم ، میبینیم یارو فضاییه یه میله گرفته دستش یه چیزایی رو زیر لب بلغور میکنه ، که چون ما زبونشونو نمیفهمیم متوجه نمیشیم.
بعد ییهو میزاره دنبالمون که با میلهه بزنه بکشتمون ، ما هم با کلی زحمت از دستش فرار میکنیم و میریم تو سفینه خودمون ولی اون جونور زبون نفهم اینقدر با سنگ میزنه به صفینه ما که خراب میشه و ما با جون کندن دوباره پرواز میکنیم ، ولی از اونجایی که صفینه خراب شده در کنترل صفینه با مشکل مواجه میشیم و میافتیم توی یک چاله فضایی که مارو از این کهکشان خیلی دور میکنه ، بعد نجات پیدا کردن از اون سیاه چاله با کلی بدبختی صفینه رو بعد از 3 ماه درست میکنیم و قصد میکنیم برگردیم روی اون جونورا با دقت و احتیاط بیشتر تحقیق کنیم .
از اونجایی که طبق قوانین فیزیکی اون چیزی که برای ما با این سرعتمون در فضا یکی دو روز بوده ، برای ساکنین سیاره مثل چندین سال بوده ، الان باید چندین قرن در اون سیاره طی شده باشه حالا ما آدم فضایی ها قبل از فرود کمی درباره اون موجودات تحقیق میکنیم ، و بعدش برای اینکه هیچ مشکلی پیش نیاد خودمونو به شکل اونا درست میکنیم و یه روز پامیشیم میریم بینشون ، میبینیم همه جا شلوغه ، میترسیم که نکنه متوجه ما شده باشن ، نکنه اینقدر پیشرفت کرده باشن که میدونستن ما داریم میایم بینشون ، میریم بین جمعیتشون ، اولش یکم ترس داریم ولی همش کنجکاویم که ببینیم اینجا چه خبره ؟
بعد ببینین یکیشون داره گل میماله به سرش ، یکیشون داره چاقو میزنه تو سرش ، اون یکی داره خودشو با میله میزنه ، اون یکی دهنشو نیم متر باز کرده داره داد میزنه ، یکی دستشو میکوبه تو سینش ، اون یکی جفت پا میزنه تو سرش ، اونوقت شما همونجور مثل گاو ( که البته یک جونور زمینیه ) دارین نگاشون میکنین ؟ ، خب معلومه که اونا بالاخره متوجه شما میشن ، اونها به هر حال موجودات باهوشین ، خلاصه دوباره میزارن دنبالتون و شما برمیگردین فضا تا از این بالا روشون مطالعه کنین ، بعد در حین مطالعاتتون متوجه بشین که اونا دارن برای یک شخص خاص که چند هزار سال پیش مرده مراسمی رو اجرا میکنن ، کسی که برای اونا خیلی با ارزشه بعد به طور اتفاقی متوجه بشین که این کسی که اینا اینقدر دوستش دارن همون گاگولیه که 3 ماه پیش میخواست شما رو بکشه !
با این که دوست دارین بمونین ولی به خاطر مشکلات صفینه مجبورین برگردین به پایگاه فضایی ولی توی ذهنتون همیشه به اینکه موجودات پیشرفته تر و باهوش تری هستین میبالین شدین ، یه لیوان آب میخورین زیر لب میگین : سلام بر حسین